|
نوروز ماندگار است تا این جوانه باقی است
پيدايش جشن نوروز روزها يا ماه جشن نوروز مير نوروزي نوروز اول باورهاي عاميانه |+| نوشته شده توسط مصطفی فروزان در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت معجزه
تقدیم به استاد ارجمندم دکتر جواد آقازاده وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد. بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت. داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟ دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم. داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!! دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟ داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟ مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟ دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد! بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد. آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود. فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟ دکتر لبخندي زد و گفت: فقط 5 دلار! |+| نوشته شده توسط مصطفی فروزان در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت کوتاه از حکایت غریب آقا مهدی
در مورد آقا مهدی بسیار گفته و نوشته اند. آقا مهدی تبلور غیرت آذربایجان بود. مهندس مهدی باکری دانشجوی مبارز دانشگاه تبریز و اولین شهردار پس از انقلاب ۵۷ ایرانیان در ارومیه بود. آقا مهدی عبد صالح خدا و الحق از زمره پاکان و قدیسین زمانه خود بود. صداقت و اخلاص دو ویژگی بارز و آشکار وی بود. در هر مجلسی که سخنش غیبت و دروغ و افترا سخن رایج آن بود مهدی باکری چون سدی محکم مانع ادامه بحث و نظر آن جلسه می بود. مهدی سرباز ساده ، بی تکلف و بی ریای حضرت امام بود، قدرت توکل در درونش به او این اجازه را می داد که در برابر شدیدترین حملاتی که بر او می شد کوچکترین تزلزلی بر وجودش راهی نداشته باشد، آرامش رمز موفقیت آقا مهدی در مقابل سخت ترین طوفان ها بود.. رسانه های ما خاصه رسانه ملی در شناساندن واقعی این نسل که مهدی باکری اسوه حسنه ای برای آن می باشد تاکنون ناکام و ناموفق بوده اند. حکایتی که از این عزیزان در صدا و سیما واگویه می شود همچون حکایت قیام عاشورا پرداختن به ظاهر و نه عمق و باطن آن می باشد. شاید هم این حکایت غریب همان حکایت غریبی آقا مهدی است که پس از گذشت سالیان متمادی، این غربت همچنان ادامه دارد.. |+| نوشته شده توسط مصطفی فروزان در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت اعلام حمایت مجمع وبلاگ نویسان اصلاح طلب استان
همايش بررسي انديشه هاي امام موسي صدر
|+| نوشته شده توسط مصطفی فروزان در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت برداشت آزاد با
|
|









