|
داستان عمو ابراهیم و جاد (بخش سوم)
روزها گذشت..
روزی از روزها برای جاد مشکلی پیش آمد. او به یاد عمو ابراهیم و صندوقی که به او هدیه داده بود افتاد. صندوق را پیدا کرد و آنرا باز نمود.. ناگهان دید که در صندوق همان کتابی است که همیشه آنرا در مغازه عمو ابراهیم باز می کرد و عمو ابراهیم آنرا می خواند! جاد صحفه ای از کتاب را باز کرد اما کتاب به زبان عربی بود و او از زبان عربی چیزی نمی دانست. جاد نزد یکی از همکارانش که تونسی الاصل بود رفت و از او خواهش کرد تا دو صحفه از کتاب را برایش بخواند.. او نیز خواند! پس از اینکه جاد مشکلش را برای همکار تونسی اش شرح داد او راه حلی را برای مشکل جاد پیدا کرد! جاد شگفت زده از او پرسید: نام این کتاب چیست؟ گفت: این قرآن کریم کتاب مسلمانان است! جاد گفت: چگونه می توانم مسلمان شوم؟ گفت: کافی است شهادتین را بگویی و از شریعت اسلام پیروی کنی! جاد گفت: اشهد ان لا اله الا الله و ان محمد رسول الله جاد الله مسلمان جاد مسلمان شد و نام خود را"جادالله قرآنی" گذاشت. او تصمیم گرفت باقیمانده عمر خود را وقف خدمت به این کتاب بزرگ کند.. جاد الله قرآن را فرا گرفت و آنرا فهمید و در اروپا شروع به دعوت دیگران کردتا آنجا که تعداد زیادی یهودی و مسیحی را مسلمان نمود. روزی از روزها در حالی که جاد الله اوراق قدیمی خود را زیر و رو می کرد قرآنی را که عمو ابراهیم به او هدیه داده بود باز کرد.. ناگهان در اول قرآن نقشه جهان را دید.. بر روی آن نقشه قاره آفریقا توجهش را جلب نمود چرا که روی آن امضای عمو ابراهیم نقش بسته و در زیر آن این آیه نوشته شده بود: "ادع الی سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة" (النحل آیه ۱۲۵). یعنی با حکمت و اندرز نیکو دیگران را به راه پرودگارت دعوت کن. جادالله پی برد که این وصیت عمو ابراهیم است و تصمیم گرفت آنرا عملی نماید. لذا برای دعوت به سوی دین خدا اروپا را به قصد کشورهای آفریقایی ترک گفت. گفته می شود کارش آنقدر مبارک و موفقیت آمیز بود که به دست او میلیون ها نفر مسلمان شدند. ادامه دارد.. |+| نوشته شده توسط مصطفی فروزان در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 و ساعت داستان عمو ابراهیم و جاد (بخش دوم)
سالها گذشت.. و عمو ابراهیم برای جاد یهودی به مانند پدر.. مادر و دوستی وفادار بود.
هر وقت جاد به مشکلی برخورد می کرد و یا از حوادث روزگار به تنگ می آمد نزد عمو ابراهیم می آمد و مشکلات خود را با عمو ابراهیم در میان می گذاشت. عمو ابراهیم هم کتابی را از کشو میز مغازه بیرون می آورد و به جاد می داد و از او می خواست صحفه ای از کتاب را باز کند. وقتی جاد کتاب را باز می کرد عمو ابراهیم دو صحفه ای از کتاب را می خواند و سپس کتاب را می بست و بدین ترتیب مشکل جاد را حل می کرد! جاد وقتی از مغازه بیرون می آمد احساس می کرد ناراحتی اش برطرف شده.. خیالش راحت شده و مشکلش حل شده است. سالها گذشت و رابطه جاد با عمو ابراهیم آن پیرمرد مسلمان تحصیل نکرده ترک این چنین سپری شد! بعد از هفده سال جاد به سن بیست و چهار سالگی رسید.. و عمو ابراهیم دار فانی را وداع گفت. او قبل از وفاتش صندوقی را برای فرزندانش به جا گذاشت. او در صندوق کتابی را نهاده بود که جاد همیشه آن را در مغازه می دید. او برای فرزندانش وصیت کرده بود تا آن صندوق را به جاد هدیه دهند. وقتی فرزندان عمو ابراهیم صندوق را به جاد دادند.. او از مرگ عمو ابراهیم با خبر شد و شنیدن این خبر جاد را بسیار ناراحت کرد چرا که عمو ابراهیم یار و یاور او در حل همه مشکلات بود.. ادامه دارد... |+| نوشته شده توسط مصطفی فروزان در جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت داستان عمو ابراهیم و جاد (بخش اول)
حدود پنجاه سال پیش در یکی از شهر های فرانسه پیرمرد ۵۵ ساله ای از اهالی ترکیه زندگی می کرد که نامش ابراهیم بود و یک خوار وبار فروشی را اداره میکرد. این خوار وبار فروشی در کنار آپارتمانی واقع بود که خانواده ای یهودی در یکی از واحد های آن زندگی می کرد. این خانواده پسری داشتند به نام "جاد" که هفت سال بیشتر نداشت. جاد عادت داشت که هر روز برای خرید مایحتاج منزل به مغازه عمو ابراهیم می آمد و هنگام خروج از مغازه از فرصت استفاده می کرد و قطعه شکلاتی را می دزدید. یک روز جاد فراموش کرد که طبق معمول از مغازه شکلات بردارد.. اینجا بود که عمو ابراهیم او را صدا زد و به او یادآوری نمود که شکلاتی را که هر روز برمی داشت فراموش کرده است!! جاد که حسابی شوکه شده بود گمان می کرد که عمو ابراهیم از دزدی های او چیزی نمی داند لذا از او خواهش کرد که او را ببخشد و به او قول داد که دیگر این کار را تکرار نکند. عمو ابراهیم گفت: نه...! به شرطی تو را می بخشم که به من قول بدهی که هرگز در زندگی ات دزدی نکنی.. در مقابل می توانی هر روز از مغازه من یک شکلات برداری. جاد با خوشحالی این شرط را قبول نمود...
|+| نوشته شده توسط مصطفی فروزان در جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت ایران من..
تفاوت کشورهای ثروتمند و فقیر.. تفاوت قدمت آنها نیست. برای مثال:
کشور مصر بیش از ۳۰۰۰ سال تاریخ مکتوب دارد ولی فقیر است.. اما کشورهای جدیدی مانند کانادا نیوزیلند و استرالیا که ۱۵۰ سال پیش وضعیت قابل توجهی نداشتند اکنون کشورهایی توسعه یافته و ثروتمند هستند. تفاوت کشورهای فقیر و ثروتمند در میزان منابع طبیعی قابل استحصال آنها هم نیست! ژاپن کشوری است که سرزمین بسیار محدودی دارد و ۸۰ درصد آن کوه هایی است که مناسب بخش کشاورزی و دامداری نیست.. اما دومین اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمریکا را دارد. این کشور مانند یک کارخانه پهناور و شناوری می باشد که مواد خام را از همه جهان وارد کرده و به صورت محصولات پیشرفته صادر میکند. مثال بعدی سوئیس است. کشوری که اصلا کاکائو در آن به عمل نمی آید. اما بهترین شکلات های جهان را تولید و صادر می کند. در سرزمین کوچک و سرد سوئیس که تنها چهار ماه از سال را می توان کشاورزی و دامداری انجام داد بهترین لبنیات دنیا تولید می شود. افراد عالی رتبه ای که از کشورهای ثروتمند با همتایان خود در کشور های فقیر برخورد دارند برای ما مشخص می کند که سطح هوش و فهم آنان نیز تفاوت قابل توجهی ندارد.. نژاد و رنگ پوست نیز مهم نیستند.. زیرا مهاجرانی که در کشور های خود برچسب تنبلی می گیرند در کشور های پیشرفته به نیروهای مولد تبدیل می شوند. پس تفاوت در چیست؟
تفاوت در در رفتار هایی است که در طول سال ها فرهنگ و دانش نام گرفته است. وقتی که رفتارهای مردم کشورهای پیشرفته و ثروتمند را تحلیل می کنیم متوجه می شویم که اکثریت غالب آنها از اصول زیر در زندگی خود پیروی می کنند: ۱- اخلاق به عنوان اصل پایه ۲- وحدت ۳- مسئولیت پذیری ۴- احترام به قانون و مقررات ۵- احترام به حقوق شهروندان دیگر ۶- عشق به کار ۷- تحمل سختی ها ۸-میل به ارائه کارهای برتر و فوق العاده ۹- نظم پذیری اما در کشورهای فقیر تنها عده قلیلی از مردم از این اصول پیروی می کنند.
ما ایرانیان فقیر هستیم!
نه به این خاطر که منابع طبیعی نداریم... یا اینکه طبیعت نسبت به ما بی رحم بوده است. ما فقیر هستیم برای اینکه رفتارمان چنین ایجاب کرده است. ما فاقد اهتمام لازم جهت آموختن و رعایت اصول فوق که توسط کشورهای پیشرفته شناسایی شده است هستیم... |+| نوشته شده توسط مصطفی فروزان در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت یا حق
سلام گرم و سرشار از عشق مرا پذیرا باشید
مصطفی فروزان هستم اهل ارومیه.. بهتر بگویم عاشق ارومیه.. اخیرا دوستی از اهالی دنیای شگفت انگیز اینترنت برایم تعریف می کرد که وبلاگ نویسی در ارومیه رونق خاصی به خود گرفته و جمعی که به حکم انصاف در این عرصه فعالیت می کنند هنرمندانه از کامیابی ها از شادی ها و از مشکلات و مصائب شهر می نویسند و همگی در غم و غصه و در شور و شادی شریک یکدیگرند.. من نیز با تشویق دوستانم و با توکل بر خدای حکیم و علیم پای در این میدان محبت و دوستی می گذارم امید که یاران با مهر و وفا مرا هم در آغوش گرم و صمیمانه خود بپذیرند و از مقام معلمی بر شاگرد تازه وارد کلاس.. درس اخلاص و صفا بیاموزند... |+| نوشته شده توسط مصطفی فروزان در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت |
|

